![]() |
![]() |
|
| گر نگهدار من آنست که من می دانم....شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد |
|
در کلاس روزگار
کاش قدر داشته های خودمونو بیشتر از این میدونستیم اگه میدونستیم و باور داشتیم که زندگی به سرعت برق و باد میگذره اون موقع از لحظه لحظه ی اون بهترین استفاده رو میبردیم و نمیذاشتیم فرصتهای زندگیمون همینطور گتره ای از دست بره کاش میدونستیم و باور میکردیم یکبار به دنیا میایم و فرصت اینو داریم زندگی کنیم و کاش اونو به راحتی از دست نمیدادیم اینکه میگن تجربه ها چشم بصیرت انسان رو بینا تر از قبل میکنه واقعا" درسته ... البته هر کس به اندازه ای و به میزان ظرفیتی که داره و هر تجربه هر قدر هم تلخ و تراژیک باشه ، حداقل یه درس بزرگه که توو ادامه ی زندگی خواه نا خواه به درد میخوره اما خب ، انسانیم و فراموشکار و نسیان جزء ذات و سرشت انسانی ماست . تا مدتها قبل داشته هام اونقدری که الان برام با ارزش و عزیزن ، نبود و همیشه نسبتا" بی تفاوت تر از الان از کنارشون رد میشدم اما الان میفهمم نعمت داشتن یه گوش که بشنوه " به ظاهر چیزی هم نیس " چقدر میتونه خوب و مؤثر باشه الان میفهمم یه دوست خوب " به معنای واقعی ، نه هر کسی که این اسمو رو خودش میذاره " چقدر میتونه با ارزش و کمک حال باشه الان نعمت همراه بودن یه دل دریایی رو میفهمم و الان میفهمم بر خلاف تصورم دریا چقدر پاک و دوست داشتنیه ... ! الان پاکی دستایی که کنارم هستن و حس میکنم و دستهایی که مترصد فرصت برای ضربه زدن هستن و میشناسم الان راز نگاه های محجوب و خجالتی اما پر فروغ رو درک میکنم و میتونم بفهمم به چی فکر میکنن و به جرأت و بدون اغراق میتونم بگم الان دیگه آدما رو تا حدی میشناسم این روزا قدر فرصتهایی که سوزوندمو میفهمم و امیدوارم فرصت جبران اونها رو توو مدت زمان کوتاهی که باقی مونده از دست ندم قیمت اون سالهایی که رفت رو میدونم و وقتی اونها رو کنار داشته هام میذارم میبینم الحق والانصاف درسته تاوان زیادی رو برای اونها پرداختم ولی درمقابل به چیزایی رسیدم که میارزه نمیگم آدم موفقی بودم ... نمیگم از اینی که هستم راضی ام ... نمیگم خوشبختم ... نمیگم .... . اما اینو میدونم بیشتر و بهتر از هر زمان دیگه ای خودمو شناختم و میشناسم هر چی که هستم و هر چی که بود گذشته و باید از گذشته ها درس گرفت و برای ساختن آینده ای که زیاد دور نیست برنامه داشت . شکر خدا توو زندگی همیشه بهترینها رو داشتم و بابت همین هم اگه همه ی عمرم رو ازش متشکر باشم بازم بدهکارم توو این گیر و دار همیشه وجود چیزی رو حس کردم که توو لحظه لحظه ی زندگیم مثل یه محافظ مراقبم بود و هیچ وقت توو سختی ها و مشکلات و حوادث شکننده ی زندگی مثل خیلی های دیگه پشتم و خالی نکرد و دست مهربون و گرمش رو همه جا حس کردم . چیز دیگه ای نمیتونم بگم و برای گفتن ندارم فقط همین که بگم ممنونم .
پ . ن : سروده ی بالا شعریست زیبا از زنده یاد فریدون مشیری که انصافا" از سروده هایی بود که همیشه دوست داشتم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 4:3 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم
احساس سوختن به تماشا نمیشود |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|