![]() |
![]() |
|
| گر نگهدار من آنست که من می دانم....شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد |
|
شب پرده ی سیاه خود را بر همه جا گسترد و چراغهای شهر حفره ای در سیاهی شب گشوده اند و من و تو ... در دل این شب تیره بر بلندای این شهر هزار رنگ و این سرزمین مادری غریبه با من و تو نشسته ایم و به سوسوی روشنایی سرزمینمان می نگریم و هزاران خفته در خواب ناز را به گواهی می طلبیم و خود را مهیای سفری می کنیم بی پایان در جاده های نا معلوم زندگی تو محو تماشای من و من غرق در افکاری پریشان و باز این منم که خود را به نگاه مصمم و پر ز رازت می سپارم دست در دستانت گره میزنم تا پا در مسیری بگذاریم نا شناخته و با اتکا به هم تکبه بر ایمان از این جاده ی پر پیچ و خم بگذریم و این نداست که مرا به خود میخواند " کمربندت را ببند همسفر "
" اردیبهشت یکهزار و سیصدو هشتاد و هفت "
پ . ن : مطلب فوق نوشته ی ویرایش نشده و بر گرفته شده از یک رویداد خاص در سالگشت روزی به یادماندنیست که با وجود گذشت بیش از یکسال از نگارش اون تا به حال نشده بود جایی اونو بنویسم و فقط روو یه برگ گزارش روزانه نوشته شده یود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 18:57 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم
احساس سوختن به تماشا نمیشود |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|