![]() |
![]() |
|
| گر نگهدار من آنست که من می دانم....شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد |
|
خسته تر از همیشه در این وادی سکوت و خاموشی در این تنگنای وحشت و اندوه در پس این روزگار پر ز دروغ و فریب مانده ام بی هیچ امید و آرزویی امیدم را به یغما برده اند و آرزویم را .... ای آرزو !!! ای بال پرواز من ای امید زندگانی روزی که نعش تو را بر روی دستان آنان دیدم ! روزی که بر پیکر نحیف تو نماز عشق گزاردم ! گویی همه ی زندگی ام با تو به تاراج رفت و همه ی جوانی ام را با تو به گور ایام سپردم و همه ی هستی ام را ... و دیگر هیچ سخنی هم مگر هست ؟! نه امیدی نه آرزویی باید خموش بود باید چشم به در دوخت و انتظار کشید ... آه ای توسن مرگ چه عاشقانه می طلبمت مانند دخترکان دم بخت مانند زنان آبستن و مادران فرزند مرده منتظرم و می دانم تنها تویی که انتظارت را پایانی هست
پ . ن : خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر ... حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 1:40 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم
احساس سوختن به تماشا نمیشود |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|