![]() |
![]() |
|
| گر نگهدار من آنست که من می دانم....شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد |
|
هر وقت تاریخ رو ورق میزدم با خودم فکر میکردم اگه توو بطن یه اتفاق بزرگ ، یه انقلاب سیاسی ، یا یه جنگ بودم چه احساسی داشتم و اگه توو اون شرایط حاضر بودم چه عکس العملی نشون میدادم ؟! همیشه فک میکردم اگه زمان داریوش سوم بودم و اسکندر مقدونی به ایران حمله میکرد من کجای اون داستان قرار میگرفتم و حاضر بودم برای حفظ کشورم چه کار کنم ! یا اگه زمان یزدگرد سوم بودم شاید نمیذاشتم یه مشت عرب بیابونی ایرانو به تاراج ببرن و هر بلایی که دوس دارن سر این آب و خاک و مردمش بیارن ! یا فک میکردم اگه موقعی که مغول ها هجوم آوردن بودم احتمالا تا آخرین قطره ی خونم وا میستادم تا اجازه ندم همه چیز کشورم و زیر سم اسبش له کنه ! یا همیشه دوس داشتم بدونم اونایی که توو دوران جنگ جهانی اول و دوم زندگی میکردن چه حال و هوایی داشتن و میخواستم یه جورایی شرایط اونا رو درک کنم ! ... ... ... . امشب به این نتیجه رسیدم همه ی اونا یه مشت فکر و خیال و توهمه ناشی از خود بزرگ بینی مفرط من بود و امشب فهمیدم چقدر حقیر و بزدل تشریف دارمو و خودم نمیدونستم آره همه اینا رو همین امروز فهمیدم وقتی دیدم این دختره چطور جلوی چشم یه مشت لندهور پرپر شد و هیچ کس نتونست براش کاری انجام بده . با اطمینان کامل اینو میگم ، تا عمر دارم اسم ندا آقا سلطان از ذهنم محو نمیشه چون با خون خودش به من ثابت کرد چقدر حقیرم .
پ . ن : میدونم بعضی ها وقتی این متن رو بخونن به من خرده میگییرن و میگن بس که فضولم و می خوام از همه چیز سر در بیارم اما واقعا" دوس داشتم اونجاها می بودم و با چشم خودم میدیدم اما الان دیگه نه ... همین چند روز برای هفت پشتم بسه ... شبا خواب ندارم که هیچ همش کابوس میبینم . پ . پ . ن : اینجا ایران مرکز کودتای 22 خرداد ( البته اگه باز بعضی از دوستان نگن که این کودتا نیست و سرکوب درست تره )
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 3:24 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم
احساس سوختن به تماشا نمیشود |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|