![]() |
![]() |
|
| گر نگهدار من آنست که من می دانم....شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد |
|
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كــوچولو نگـذ شـته بود . ساكي مدام به پــدر و مادرش اصرار مي كرد كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند .
حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !!!!! آن میلمین
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 19:32 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم
احساس سوختن به تماشا نمیشود |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|