![]() |
![]() |
|
| گر نگهدار من آنست که من می دانم....شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد |
|
مطلب این پست یه کم متفاوته حداقل برای من اینطوریه این مطلب یادگاری یه دوسته ، توو روزایی که تنها تر از همیشه توو یه شهر غریب بودم و هیچ کسو نداشتم که باهاش بتونم دو کلمه حرف بزنم .توو این شرایط بود که سرنوشت منو با دوستی آشنا کرد که واقعا مثل برادر بزرگتر دوسش داشتم . با وجود کوتاه بودن زمان دوستی ما خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و توو خیلی از مسائل کمک حالم بود . ترم اول دانشگاه به واسطه شخصی به صورت کاملا تصادفی با مهبد که 4 سالی ازمن بزرگتر بود آشنا شدمیه پسر شیطون ، سر زنده ، شوخ ، دوست داشتنی و مهربون که انصافا کسی رو ندیدم که ازش رفتار بدی دیده باشه . مدت کوتاهی از دوستی ما نگذشت که با هم خیلی خودمونی شدیم و به پیشنهاد من قبول کرد یکی دو ماهی که تا پایان ترم مونده رو پیش من بمونه تا هم من تنها نباشم و هم اینکه مجبور نباشه هر روز فاصله تهران تا دانشگاه ما که توو یکی از شهرهای اطراف بود رو طی کنه . توو این مدت کوتاه واقعا از تنهایی در اومدم و دوستی ما تا حدی پیش رفت که تقریبا محرم اسرار هم شده بودیم ولی حیف که بعد از یکسال برای ادامه تحصیل به شهر دیگه ای رفت و نمیدونم چرا همه جوره ارتباطشو قطع کرد و دیگه نتونستم ( نه من و نه هیچ کدوم از دوستاش) با هیچ کدوم از شماره هایی که ازش داشتیم باهاش تماس بگیریم . توو یکی از همون شبها یه دفتر به من داد تا نوشته هاشو بخونم و تازه اون موقع بود که فهمیدم طبع شعر خیلی خوبی داره و شعرها و مطالب زیبایی توو اون دفتر نوشته بود . یکی از شعر هایی که خیلی خوشم اومد و با اجازه مهبد از روی دفتر شعرش نوشتم همینه که توو این پست میخوام اونو بنویسم . از اونجایی که اسمی برای اون انتخاب نشده بود بعدها خودم براش یه اسم انتخاب کردم و( زندگی ... عشق ... مرگ ) برای اولین بار به عنوان اسم شعر مهبد انتخاب شد و زمانیکه برای اولین بار تصمیم گرفتم وبلاگی داشته باشم و گاهاً نوشته هام و مطالبی که دوست دارم رو اونجا ثبت کنم همون اسم رو به عنوان اسم وبلاگ انتخاب کردم . راستش از مدتها قبل این شعر رو برای پست آخراین وبلاگ در نظر گرفته بودم اما به دلایلی نظرم عوض شد تا اینکه تصمیم گرفتم این پست رو الان بنویسم چون شاید دیگه فرصتی مناسبتر از این دستم نیاد و حیفه این شعر فقط توو دفترچه خودم خاک بخوره . راستش تصمیم نداشتم در مورد این پست تا این حد توضیح بدم ولی از اونجایی که تا امروز خیلی ها فلسفه انتخاب این اسم رو ازم پرسیدن گفتم شاید بد نباشه یه کم در مورد خلق شدن زندگی ... عشق ... مرگ بگم چون تا الان اونطور که باید فرصت نشده بود در موردش حرفی بزنم . البته تنها دلیل انتخاب این اسم فقط اون شعر نبود و قطعا دلایل دیگه ای هم بوده که فعلا از اونا صرف نظر میکنم . قبل از اینکه اون مطلبو بنویسم آرزو میکنم مهبد عزیز هر جا که هست خوب و خوش و سالم و خوشبخت در کنار اونایی که دوسشون داره بهترین روز و شبها رو سپری کنه و از همه ی شما به خاطر اینکه توضیح من یه کم طولانی شد معذرت میخوام .
من نمیترسم اگر مرگ مرا میخواند مرگ هم جزئی از این زندگیست مرگ گاهی حتی بهتر از این زندگیست زندگانی وقتی میشود بی حاصل چه تفاوت دارد زنده بودن با مرگ هیچ مرده و زنده ما یکسان است من که از زندگی خویش ندیدم حاصل به خدا هیچ ندیدم ، غیر از خوردن و خوابیدن راه رفتن ، ماندن گریه کردن هر شب گاه هم خندیدن خنده های بیرنگ عمر من رفت به باد جلوی آئینه داخل دانشگاه پشت صفهای طویل در تکاپوی رسیدن به خدا یا هیاهوی غریبانه عشق زندگی بی معناست سالها بیهوده روز و شب بی ثمر است وقتی امروز همان فردا هست یا که دیروز همان امروز است چه تفاوت دارد سالهایم با هم هیچ همگی یکسان است من همین بودم و هستم و همین خواهم ماند فرق من با مرده درد و رنجیست که من میکشم ، اما او نه خوش به حای سهراب مرد و آرام گرفت بیخیال از دنیا جنگ و ویرانی وفقر از غم عشق و فراق شده آزاد دگر خفته در داخل گور خوش به حالش او هم مثل من بود ، نترسید از مرگ راحت و آسوده رفت در دامن گور آه ، ای توسن مرگ من تو را میطلبم تا که هم خانه سهراب شوم طاقت دوری سهراب ندارد دل من طاقت این همه رنج این همه دلتنگی من چگونه گویم خسته از زندگی ام با که باید گویم درد جانسوزم را مرگ میخواهم من تا دهد تسکینم آه ، افسوس که مرگ میگریزد از من چه کنم جز سازش ماندن و سوختن و خاک شدن بیگمان خواهم ماند دوست خواهم داشت عشق خواهم ورزید عابری با من گفت : میتوان بار دگر عاشق بود میشود دل به شقایق ها بست راست میگفت عابر میتوان عاشق بود و نترسید از مرگ و به دنیا خندید به تمام دنیا زندگی تلخ تر از زهر اگر هم باشد من به آن می خندم و نمیترسم اگر مرگ مرا میخواند یاد سهراب بخیر جمله اش یادم هست " و نترسید از مرگ مرگ پایان کبوتر نیست ... " زندگانی فانیست و همه میمیرند من چو مردم روزی روی سنگ مزارم بنویسید این را " عاشقی بود که مرد و نترسید از مرگ چونکه او باور داشت مرگ در ذهن اقاقی جاریست "
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 11:29 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم
احساس سوختن به تماشا نمیشود |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|