![]() |
![]() |
|
| گر نگهدار من آنست که من می دانم....شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد |
|
تنهائی جای پایش را عمیق تر و ماندن در این غربت لحظه های غرق در مرداب را شدت بخشیده مانند شاخه ای خشک وشکننده چون عمر یک حباب لحظه های شیرین، کوتاه کوره راه خوشبختی، تاریک و متروک زمان در تسخیر پائیز و من همچنان در انتظار بهار ... هنوز روی حرفم هستم چون واقعاً این روزا هیچ حرفی برای گفتن ندارم بـه توصیه دوستای عزیزم و بـه خاطر قـولی که بـه آبجـی مـونا دادم خداحافظی رو از این پست حذف میکنم و از همه ی دوستای عزیزم بابت لطفی که به من داشتن و دارن تشکر میکنم . اصلاً معلوم نیست که کی دوباره مطلب جدیدی توو این وبلاگ نوشته بشه ولی همیشه سعی میکنم تا جاییکه بتونم به همه سر بزنم و مطالب زیباتونو بخونم . تا اون روز همه شما رو به یزدان پاک میسپارم و برای همه ی شما بهترینها و زیبا ترینها رو ازش میخوام . به امید اون روز دوستدارتون امین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 19:1 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم
احساس سوختن به تماشا نمیشود |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|