![]() |
![]() |
|
| گر نگهدار من آنست که من می دانم....شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد |
|
" آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست"
دقیقا یک سال قبل از این ، اینجا در مورد دوستی نوشتم که مدتها ازش بی خبر بودم و خودم هم فکر نمی کردم روزی رد و نشونی ازش پیدا کنم نمیدونم چی اسمشو بذارم ! هر چی که بود باعث شد یه بار دیگه حس کنم کنارمه و امروز که پیغامش بهم رسید نفهمیدم چطور رفتم و گوشی رو برداشتم تا باهاش تماس بگیرم . با اینکه مدت زمانی که کنار هم بودیم و با هم در تماس بودیم چندان زیاد نبود اما توو همین مدت کم بزرگترین تاثیر رو روی من گذاشت و همیشه مث یه برادر البته بزرگتر دوسش داشتم و دارم کاش میشد آدرس اینجا رو بدم تا بخونه اما فعلا ممکن نیست شاید یه روزی ، یه جایی ، گفتم بیاد و ببینه که شعرش رو دزدیم و حتی براش اسم هم انتخاب کردم ولی میدونم اگر هم ببینه از اون آدمایی نیس که ناراحت بشه و از اونجایی که خودش به من داده بود به خودم این جرأت رو دادم تا توو وبلاگم بنویسم ، البته با اسم خودش . امیدوارم هر جا که هست خوب و خوش و سالم و خوشبخت کنار اونایی که دوسشون داره بهترین روز و شبها رو سپری کنه و آرزو میکنم همون مهبد دوس داشتنی و سر زنده ای باشه که میشناختم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 14:26 توسط امین |
|
|
خسته تر از همیشه در این وادی سکوت و خاموشی در این تنگنای وحشت و اندوه در پس این روزگار پر ز دروغ و فریب مانده ام بی هیچ امید و آرزویی امیدم را به یغما برده اند و آرزویم را .... ای آرزو !!! ای بال پرواز من ای امید زندگانی روزی که نعش تو را بر روی دستان آنان دیدم ! روزی که بر پیکر نحیف تو نماز عشق گزاردم ! گویی همه ی زندگی ام با تو به تاراج رفت و همه ی جوانی ام را با تو به گور ایام سپردم و همه ی هستی ام را ... و دیگر هیچ سخنی هم مگر هست ؟! نه امیدی نه آرزویی باید خموش بود باید چشم به در دوخت و انتظار کشید ... آه ای توسن مرگ چه عاشقانه می طلبمت مانند دخترکان دم بخت مانند زنان آبستن و مادران فرزند مرده منتظرم و می دانم تنها تویی که انتظارت را پایانی هست
پ . ن : خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر ... حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 1:40 توسط امین |
|
|
آدما میان و میرن اما بعد از مدتی اسیر فراموشی میشن ... خواسته یا نا خواسته !!! روز و شب هم همینطور سال و ماه ... زمستان و تابستان همه و همه در حرکتن تا من و تو فراموش کنیم کی بودیم و کی هستیم !!! چی بودیم و چی میخواستیم !!! و این سیکل ادامه پیدا میکنه اما از بین همه ی این موارد فقط خاطرات ِ که ماندگارن حتی اگه سالها از اون گذشته باشه و به ظاهر زیر غبار فراموشی پنهان شده باشه فقط منتظر یه نسیم ِ تا گرد و غبار سالیان طولانی رو کنار بزنه پس با اجازه ی زنده یاد فروغ می خوام بگم ! تنها صدا نیست که می ماند تنها خاطره است که ماناست خوب یا بد ( ! )
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 3:29 توسط امین |
|
|
نمیدونم بعد از چند سال ... خیلی تصادفی ... یه عکس ... حتی یادم رفته بود دیگه چه شکلی بودی ! خیلی بی معرفت بودم !! ... نه ؟! شرمنده ام ... خیلی .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 1:34 توسط امین |
|
|
هر وقت تاریخ رو ورق میزدم با خودم فکر میکردم اگه توو بطن یه اتفاق بزرگ ، یه انقلاب سیاسی ، یا یه جنگ بودم چه احساسی داشتم و اگه توو اون شرایط حاضر بودم چه عکس العملی نشون میدادم ؟! همیشه فک میکردم اگه زمان داریوش سوم بودم و اسکندر مقدونی به ایران حمله میکرد من کجای اون داستان قرار میگرفتم و حاضر بودم برای حفظ کشورم چه کار کنم ! یا اگه زمان یزدگرد سوم بودم شاید نمیذاشتم یه مشت عرب بیابونی ایرانو به تاراج ببرن و هر بلایی که دوس دارن سر این آب و خاک و مردمش بیارن ! یا فک میکردم اگه موقعی که مغول ها هجوم آوردن بودم احتمالا تا آخرین قطره ی خونم وا میستادم تا اجازه ندم همه چیز کشورم و زیر سم اسبش له کنه ! یا همیشه دوس داشتم بدونم اونایی که توو دوران جنگ جهانی اول و دوم زندگی میکردن چه حال و هوایی داشتن و میخواستم یه جورایی شرایط اونا رو درک کنم ! ... ... ... . امشب به این نتیجه رسیدم همه ی اونا یه مشت فکر و خیال و توهمه ناشی از خود بزرگ بینی مفرط من بود و امشب فهمیدم چقدر حقیر و بزدل تشریف دارمو و خودم نمیدونستم آره همه اینا رو همین امروز فهمیدم وقتی دیدم این دختره چطور جلوی چشم یه مشت لندهور پرپر شد و هیچ کس نتونست براش کاری انجام بده . با اطمینان کامل اینو میگم ، تا عمر دارم اسم ندا آقا سلطان از ذهنم محو نمیشه چون با خون خودش به من ثابت کرد چقدر حقیرم .
پ . ن : میدونم بعضی ها وقتی این متن رو بخونن به من خرده میگییرن و میگن بس که فضولم و می خوام از همه چیز سر در بیارم اما واقعا" دوس داشتم اونجاها می بودم و با چشم خودم میدیدم اما الان دیگه نه ... همین چند روز برای هفت پشتم بسه ... شبا خواب ندارم که هیچ همش کابوس میبینم . پ . پ . ن : اینجا ایران مرکز کودتای 22 خرداد ( البته اگه باز بعضی از دوستان نگن که این کودتا نیست و سرکوب درست تره )
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 3:24 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم
احساس سوختن به تماشا نمیشود |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|