![]() |
![]() |
|
| گر نگهدار من آنست که من می دانم....شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد |
|
از تو گفتن ، با تو بودن ، بهر تو از جان گذشتن منتهای آرزویم بوده و هست زندگی را عاشقانه دوست دارم عشق را با تو تو را با عشق می خواهم ولی افسوس عشق تنهاست ! زندگی تنها تر از عشق است وز آن دو من تنها ترم انگار آری آری من همیشه تا ابد تنهاترین تنهای دنیایم
نمی دانم کسی حرف مرا خواهد شنید آیا ؟ دردهایم را که درمان میکند اینجا ؟ هیچ ، هیچ هیچ کس درمان دردم را نمی داند هیچ کس هرگز نمی خواهد بداند از چه می نالم نیست دستی تا بگیرد دستهای نیمه جانم را نیست چشمی تا ببیند اشکهایم را در این تاریکی مطلق چراغی نیست در ته این چاه وحشت زا در این دنیا در پس این ظلمت بی روح سرد زندگی
من هنوز امید دارم ، زنده ام باز هم من زندگی را عاشقانه دوست دارم باز من در انتهای این شب تیره ، نقطه ی پایان ، چراغی دیده ام بی گمان چشمان تو در انتظارم مانده اند آنجا بی گمان آنجا تو بیداری من به سویت می دوم تا دستهایت را بگیرم می دوم اما تو از من همچنان دوری شاید این ره را نباشد انتها هرگز من نمی دانم که روزی می رسد تا باز هم آغوش گرمت جای من باشد یا که شاید قبل از آن آغوش سرد خاک ...
بی گمان اینها خیالات است و حقیقت چیز های دیگری بر کاغذ تقدیر حک کرده سرنوشتم چیست ؟ نمی دانم !!! زندگی هر لحظه اش رنگی و هر رنگی هزاران ماجرا دارد زندگی زیباست عشق از آن زیبا تر است من هنوز امید دارم ، زنده ام پس به سویت می دوم ای عشق ای زیبا ترین اعجاز عالم می دوم شاید در آغوشت بگیرم می دوم تا هستی ام را زیر پاهایت بریزم من شقایق را به یادت روی دیوار اتاقم قاب کردم من هنوز امید دارم چون شقایق هست تا شقایق هست من هم زنده ام آری آری من هنوز امید دارم زنده ام ... .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:32 توسط امین |
|
|
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی به ره تو بس که نالم؛ زغم تو بس که مویم شده ام ز ناله نایی؛ شده ام ز غصه مویی چه شود که راه یابد سوی آب؛ تشنه کامی چه شود که کام جوید زلب تو کامجویی بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت سر خم می سلامت شکند اگر سبویی همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه؛ بنشین کنار جویی
پ . ن : با عرض معذرت از شاعر این شعر که بی اجازه ی ایشون اینجا نوشتم هر چند اگر دستشون از این دنیا کوتاه نبود حتما" این کار رو میکردم اما عیبی نداره ایشاا... اگه اون دنیا دیدمشون حتما از خجالتشون در میام البته اگه اونجا هم دستم بهشون برسه . پ . پ . ن : توو تموم ساعتهای گذشته همش این مصراع " سر خم می سلامت شکند اگر سبویی " توو مخم مث مته میکوبید و هر چی خواستم بنویسم نشد جز همین شعر
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 19:4 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم
احساس سوختن به تماشا نمیشود |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|