![]() |
![]() |
|
| گر نگهدار من آنست که من می دانم....شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد |
|
هفته ی قبل که تصمیم گرفتم اون سوال رو توو وبلاگم مطرح کنم اصلا" فکر نمیکردم تبدیل به یه همچین بحثی بشه و جا داره از همه ی دوستان تشکر کنم که وقت گذاشتن ، خوندن ، فکر کردن و نهایتا" جواب خودشونو به این سوال نوشتن . شاید به نوعی اکثر نظرات ، جواب من هم بود و شاید اگه این سوال جای دیگه مطرح میشد من هم مث خیلیها همون جوابها رو مینوشتم . به هر حال مجددا" از همگی تشکر میکنم و امیدوارم همونطور که تراژدی های زندگی رو میشناسیم راه روبرو شدن با اتفاقات تراژیک زندگی رو هم شناخته باشیم . قول داده بودم بعد از یک هفته جواب خودمو به سوال بنویسم... البته این جواب من نیس و اگه میدونستم کی اینو گفته حتما" اینجا مینوشتم ولی مهم اینه به شدت باهاش موافقم حالا هر کی میخواد باشه به نظر من بزرگترین تراژدی زندگی این است که خیلی زود پیر میشویم و خیلی خیلی دیر عاقل . نمیدونم چقدر با من موافقید و یا اصلا با من موافق هستید یا نه ؟!
پ .ن ۱ :چند روز قبل دوست عزیزی من باب نصیحت دوستانه مطلبی رو به من گفتن که بد ندیدم اینجا بنویسم تا برای همیشه این نصیحت ایشون آویزه ی گوشم بمونه ... البته فقط امیدوارم چون خیلی وقتا خیلی چیزا رو خودم گفتم یا نوشتم اما بعد از مدتی که برگشتم و خوندم به خودم گفتم اگه اینا رو من نوشتم پس چرا ... !!! . "خدا اول يه فرشته آفريد بعد کردش شيطان ... گاهي اول محدوديت رو ميده تا آدم قدر داشته هاش رو بدونه " پ .ن ۲ : ۱۰۸ . ۹۰ . ۸ . ۴۰۶ . ۱۰۵ . ۱۲ ۲۵ . ۴۷۶ . ۲۵۴ . ۳۰۵
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 4:33 توسط امین |
|
|
چند روزه یعنی از وقتی این سوال رو شنیدم هر وقت یادم میاد ذهنم میره به اون سمتی که یه جوابی مناسب با اون پیدا کنم اما تا اینجا بی فایده بود حالا جواب این سوال باشه برای یعد چون میخوام اول جوابهای شما رو به این سوال بخونم اما سوال : به نظر شما بزرگترین تراژدی زندگی چی میتونه باشه ؟؟؟ سوال ساده ای به نظر میاد اما اگه کمی بهش فکر کنین متوجه این مطلب میشین که اونقدرا هم که به نظر میاد ساده نیس خیلی دوس دارم جواب همه ی دوستان رو به این سوال بدونم حداکثر ظرف یک هفته ی آینده جواب مدنظر خودمو هم به این سوال اینجا مینویسم
پ . ن : شاملو و کارهای اون همیشه برام قابل احترام و دوست داشتنی بود خصوصا این دکلمه که اشعار لورکا رو ترجمه کرده .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:0 توسط امین |
|
|
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد
عدالت توو فرهنگ لغتهای فارسی به معنی " دادگر بودن ، انصاف داشتن وعادل بودن " اومده و دادگر هم به کسی میگن که ضد ظلم تلاش میکنه . تا اینجاش که بحثی نیس و همه ی ما روو کاغذ اینا رو قبول داریم ولی مشکل از جایی شروع میشه که میخوایم واژه ها رو توو زندگی روزمره پیاده کنیم و اونجاس که میبینیم مسائل مکتوب توو کتابا رو نمیشه توو جریان زندگی ملموس دید . نمیدونم عدالتی وجود داره یا نه ؟!!! ... اما چیزی که میبینم اینه که ظلم داره بیداد میکنه و همیشه اونایی که بیشتر از همه واسه عدالت گریبان چاک میکنن بیشتر از همه به این ظلم دامن میزنن . ... . آخه چرا بچه به این کوچولویی ، به این نازی ، مث ماه ... باید روی ویلچر ( شما بخونید صندلی چرخ دار) بشینه و اونوقت من لندهور روی دو پام راه برم و برای عالم و آدم خط و نشون بکشم که .... . آخه مگه اون بچه چه گناهی داشت ؟!!! به چه جرم ؟!!! .... آخه مگه به کی ظلم کرده ؟!!! د ِ آخه انصاف هم خوب چیزیه . .... امروز وقتی اون دختر کوچولو رو دیدم چند دقیقه بی اختیار واستادم و فقط نگاش کردم آروم ، بی سر و صدا ، روی ویلچر نشسته بود و به طرز بامزه ای هم عروسک سبز رنگش رو روی پاش گذاشته بود و به رو به رو خیره شده بود . درسته کوچولو بود ، درسته .... اما یه نیرویی توو چشاش بود که آدمو سر جاش میخکوب میکرد کمتر پیش اومده بچه ای توجه منو به خودش جلب کنه اما تا به حال نسبت به هیچ موجودی این احساس رو نداشتم ... خیلی دوس داشتم برم جلو و اسمشو بپرسم و باهاش صحبت کنم و لپ های گوشتالوش رو ببوسمو بگم عزیزم تو تنها نیستی!!!!!!!! اما بیشتر از مادرش خجالت کشیدم که همراهش بود و نمیخواستم فک کنه توجه من از سر ترحم و دلسوزیه . همیشه سعی کردم اگه با کسی رو به رو شدم که علی الظاهر از یه نوع معلولیت رنج میبره طوری باهاش برخورد کنم که احساس نکنه با بقیه مردم فرق داره و یا احساس کمبود کنه و اینجا هم بیشتر از همه از دلگیر شدن مادر ِ این کوچولو ترسیدم . اما این یکی خیلی با بقه فرق داشت ... کوچولو بود ... سنی نداشت ... شاید 3 یا 4 سال اما ابهتش منو گرفت ... مث یه کوه محکم سر جاش نشسته بود و به اون دور دور ها نگاه میکرد ... دوست داشتم برم جلو ... سلام کنم ... بگم دوس دارم بدونم داری به چی فک میکنی ؟! ... به چی خیره شدی که من نمیتونم ببینم ؟! ... ذهنت کجاها سیر میکنه ؟! ... اما نشد نمیدونم چرا ؟!!! اما نشد ...
پ . ن 1 : توو این مدت که نبودم روال کار حسابی از دستم خارج شده و اصلا نمیتونم خودم و به روال قبل برگردونم . نمید.ونم چرا ؟! ... اما احساس میکنم این آدمی که داره اینجا مینویسه اون امین یکسال قبل نیس . ... چرا ؟!! ... اونم نمیدونم . پ . ن 2 : چی میخواستم بنویسم و چی از کار در اومد ؟؟؟؟ پ . ن 3 : خیلی سخته ... . پ . ن 4 : 30 . 91 . 1420 . 7 . 105 . 95 . پ . ن 5 : داشتم به ابن فک میکردم جای نوشته رو با پی نوشت ها عوض کنم شاید بهتر باشه .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:0 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم
احساس سوختن به تماشا نمیشود |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|