تبليغاتX
زندگی .... عـشـق .... مرگ
گر نگهدار من آنست که من می دانم....شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
 

پست قبل در مورد سفر نوشتم

 سفری که به دلایلی  عنوان ِ نبرد ِ خیر رو به اون دادم

 یکی از مصادیق این سفر، " اگه بخوام درست تر بگم، نبرد " جدال ِ بین عقل و احساسه

 اونجا که احساس میخواد تو رو به سمت خودش بکشه و هیچ حریفی هم جلودارش نیس

 اونجا که حاضر میشه از همه چیز مایه بذاره

 اونجا که همه ی مرزها میشکنه

 اما بالاخره یه جایی  باید این احساس رو مهار کرد  و جلوی تکتازی اونو گرفت

 چرا که ممکنه تو رو با خودش به نا کجا آباد بکشونه

 احساس خوبه اما تا اونجا که عقل رو ضایع نکنه

 زیاد این جمله رو شنیدم که میگه " انسان با احساس زنده است "

اما به نظرم زیاد درست نیست چون این احساس یه جاهایی آدمو به نابودی میکشونه و برای خرج کردن ِ احساس هم باید محدودیت هایی قائل شد و عقل رو بکار انداخت  تا درست و به جا صرف شه .

به نظرم همه ی ما یه برهه ای از زندگی باید بشینیم و فقط و فقط به خودمون و چیزایی که توو زندگی میخوایم فکر کنیم تا بتونیم برای رسیدن به همه یا بخشی از اون برنامه ریزی کنیم .

 باید بشینیم  و اهم و مهم رو انتخاب و اهم فالاهم  رو دستچین کنیم و برای تک تک اونها برنامه زمانبندی شده ی دقیق داشته باشیم .

 باید نشست نقشه ی سفر رو پیاده کرد و مسیر حرکت رو با توجه به بهترین مسیر ممکن انتخاب کرد .

 باید جایگاه جامعه و انتظارات خودمونو از مردم  مد نظر قرار بدیم تا دچار زیاده خواهی از مردمی که بعضاً معنی سفر رو نمیفهمن نشیم .

 باید قدرت خودمونو مطابق با خواسته ها و دستیابی به مقصود تقویت کنیم و بدونیم که قدرت صرفاً وسیله ای برای رسیدن به هدفه  و اگر خود ِ قدرت به هدف تبدیل شد دیر یا زود روو به صاحبش بر میگرده و باعث نابودیه صاحبش میشه .

 باید دشمن ها رو شناخت و اونها رو به شکل مشکلات و سنگهای کوچک و بزرگی  دید که جلوی پای مسافر سبز میشن و باعث ِ این هستن که شخص تنبلی رو کنار بذاره و تلاش رو جایگزین  کنه تا به هدف غائی برسه و در واقع با وجود ظاهر ِ نا زیبا و کریهی که از خود نشون میده ، ابزاریه برای تحقق خیر در زندگیه انسان .

نکته ی مهم اینجاس ، گاهاً در مواقع حساس همین مشکلات ِ کوچکی که به دلیل عدم شناخت صحیح ، اونا رو بزرگتر از اونی که هست میبینیم ممکنه حتی هدف ِ مسافر رو تحت الشعاع قرار بده و مسافری که گاها تا رسیدن به مقصد راه ِ طولانی ای پیش رو نداره رو از ادامه نبرد منصرف کنه .

 گمشده داشتن و یا به عبارتی آرمان و آرزوی جاودان بشر .  تا زمانیکه به حقیقت ِ اصیل و پایدار زندگی دست نیابیم همچنان دنبال گمشده میگردیم .

 و مهمترین مرحله ی سفر مبارزه ای که تار و پود زندگی از اون بافته شده و هدف ِ اون هم ظاهر ساختن و تقویت نیروها و توانمندی های انسانه  و هر لحظه با هر تصمیم و هر انتخاب مجال ِ بروز پیدا میکنه .

 با همه ی این حرفها ، تنها انسانی که ایمان داشته باشه و بشه این ایمان رو توو لحظه لحظه ی سفر در وجودش احساس کرد و این ایمان توو وجودش نهادینه شده باشه ، به هارمونی زیبا و دلنشینی با کائنات میرسه و در حالیکه از جد و جهد دست بر نمیداره در عین حال خودشو به دستان مهربان ِ خدایی میسپره که بهترین راه رو برای رسیدن به رویاها جلوی پاهاش قرار میده .

 

دستان زیبای خداوندگار هستی در لحظه لحظه ی زندگی قرین تان باد .

 

 


پ . ن 1 : این پست میتونه ادامه ای باشه برای پست قبل و چون عده ای در مورد ِ این سفر پرسیده بودند بد ندیدم بیشتر در مورد ِ اون بگم شاید درسهای اون برای بقیه هم مفید باشه

 پ . ن 2 : احساس میکنم بین ِ عدده این پست و مطالب ِ اون رابطه معنا داری باید وجود داشته باشه

 پ . ن 3 : خرافاتی شدیم رفت

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 20:2  توسط امین | 
 

ماه ها  از اون روزی که تصمیم گرفتم برای همیشه اینجا رو به حال ِ خودش یله کنم ، گذشت

چون حرفایی که از وجودم ممکن بود بیرون بیاد زیاد با حال و هوای اینجا و مخاطبان اون سازگار نبود

چون همه ی ما میدونیم از کوزه همان برون تراود که در اوست

این شد که رفتم تا دنیای کسی رو خراب نکنم

اما امشب

بعد از این همه مدت

اومدم که بگم سلام

اومدم بگم هنوز هم هستم

اومدم بگم زنده ام و شکر خدا نفس میکشم

اومدم بگم خوبم

خوب ِ خوب ِ خوب

چون دیگه کوزه افتاد و شکست و چیزهایی که تووش بود همه ریخت و یه کوزه ی جدید جایگزین اون شده و تووشم پر کردم از افکار و ایده ها و تصمیمات ِ خوب

این چند ماه روزای خوبی نبود که گذشت

توو این مسیری که ناگزیر از رفتن ِ اون بودم موانع زیادی جلوی پام سبز شد

سنگ های ریز و درشت زیادی باعث شد تعادلمو از دست بدم

اتفاقاتی که شاید هیچ وقت فکر اون هم به ذهنم خطور نکرده بود

اما افتاد و چه خوب که افتاد

سنگهای کوچکی که باعث شدن اون کوزه ی قدیمی شکننده تر شه و توو یه فرصت مناسب بیافته اون اتفاقی که باید .

... .

مثل یک سفر بود

سفر به درون

سفری که هر لحظه ی اون پر از التهاب و دلهره و ترس بود

سفری متفاوت با تموم سفرهایی که تا امروز تجربه کرده بودم و انصافا تجربه ی بس بزرگی هم بود

الان که به اون مسیر و راهی که طی کردم تا به اینجا برسم نگاه میکنم  میبینم قطعا برام لازم بود

سفری که چندین ماه طول کشید و مثل ِ یک زائر با پای پیاده اونو طی کردم و اتفاقات اون باعث شد به اینجایی که هستم و احساسی که دارم برسم

احساسی که تنها بعد از طی دوره های طولانی مدی تیشن و یه دوره ی کوتاه ریلکسیشن منو از یه موجود مسخ شده تبدیل به اینی کرد که الان هستم

ادعا ندارم که به معنای واقعی کلمه انسان شدم

اما این دوره مثل سفر ِ کریستف کلمب باعث کشف ِ ناشناخته هایی در وجودم شد که تا حدودی از اونها غافل بودم ، و باعث شد خودمو باز بشناسم .

اومدم به همه بگم سلام

اون امینی که میشناختین سوخت و از خاکستر هاش امین ِ جدیدی به وجود اومد و میخواد همه ی اشتباهات گذشته رو جبران کنه

توو این مدت از خیلیا چیزای زیادی یاد گرفتم

وجود ِ انسان مث کهکشانهاست

مملو از ناشناخته ها

انسان موجودیست نا متناهی و با ابعاد وسیعی از انواع توانایی ها

همیشه راهه درست اونی نیس که انتخاب کردیم و میریم

همیشه غلط ترین جواب ِ ممکن به یه سوال ، درست ترین پاسخ رو به ما نشون میده

به شرطی که بخوایم

زندگی توو این بهار دریچه های جدیدی به روی من باز کرده و امیدوارم این سال و همه ی سالها برای همگی سالی سرشار از خوبیها باشه

اومدم که بمونم

تا جایی که میتونم

پس سلام به همه

سلام به دنیا

سلام به زندگی

و سلام به همه ی خوبیها

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 0:14  توسط امین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم

احساس سوختن به تماشا نمیشود

پیوندهای روزانه










آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
سلامی دوباره
شقــــایـــق
هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
به من بگو
......
بی تاثیر ترین تاثیر
ابراز همدردی
دوست آن باشد که گیرد دست دوست
گـنــــــــــاه
بیماری دل
درود بر دروگران درو شده
به حرمت دوستی
مرگ بی فریاد
هراس
پرواز را به خاطر بسپار
مرز بین خوشبختی و بدبختی
رسم کهنه و کثيف !!!
برای قیصر امین پور
نمیدونم چه اسمی بذارم
زمستان است
برای تو
وصف من و ما !!!!
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
این هم گذشت
مناجات آخر سال 86 خورشیدی
بازی
سخت و سخت تر
عنوانی به ذهنم نمیرسه
از دلم نمیری عمرم
زمونه ... آی زمونه ... آی زمونه
برای شروع
برو خدا به همرات
تولدی دیگر ...
بـوی باران،بـوی سبزه،بـوی خاک
جنـــــون
زمانه
زندگی ....عشق .... مرگ
دیگه نمیتونم ... پس خداحافظ
نبرد ِ خیر
درسهایی که امیدوارم هیچ وقت فراموش نکنم
213 . 406 . 25 . 530 .
یک سوال
جوابیه
سر خم می سلامت
امید دارم ، زنده ام!!!
بوی خون و خون و خون
نسیان
تنها خاطره است که می ماند
تــــاراج
همین دوست داشتن زیباست
... .
همسفــــــر
سحر
درس معلم
پایان مرداد
پیوندها
ابژکتـیـو
سرزمین آفرینش
مرگ آرزو
سینوس
ادب نامه
دزد دلها
درخلوتگاه
کازابلانکا
کوتـــــــــــــاه
قصه ناتموم
فالش
سکوت شب
کافه ی خسته
سعید پارسا
گاهنوشت های یک ایرانی
هذیان هاى من
این بود سزای عاشقی؟
مرز تازه
جستجوگر عشق
راز كهنـــــــه
..تنهایی درده یا درمون درده..
ما 5 نفر
صفر و يك
شاخ ترین وبلاگ ایران
سايه
دلنوشته
پاپیون مشکی
آدم آهنی
باغ عدن
جفنگيات
همزاد
پسری بر بال رنگین کمان
ما می ما نیم
اشاره
حرفهایی از جنس سه نقطه
ماهی آواز خوان در دوزخ
آرزوی گمشده
معصومیت
آرمانشهر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM