تبليغاتX
زندگی .... عـشـق .... مرگ
گر نگهدار من آنست که من می دانم....شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
 

زمانه در گیرو دار چرخه عمر


تجربه را بمن آموخت


و سرنوشت


در پسکوچه های بیراهه


تلخی ناملایمات را نمایان ساخت


و در این آشفته بازار


دل ، مرا کشان کشان سوی تو خواند


تا ، واپسین لحظات زیبا را با تو بسازد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 2:5  توسط امین | 

 

 

 

 

باران

 

                       من

                                                    غم   

 

      

                             پاکی 

 

     اشک

 

                        غروب

 

                                                  چشم  

 

 

 

نخ جمله ام پاره شد !! .... کلمه هاش ریخت

 

شما هر جور دوست دارید به هم وصل کنید !!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 23:28  توسط امین | 

 

 

 

بارون و پاکی

 

بارون و شستن پلشتی

 

کاش بارونی هم بود تا با اون آلودگی روح رو از بین میبردیم

 

کاش بارونی بود تا میشد با اون افکار پلید رو زدود

 

بارونی رو میخوام که پاکم کنه

 

یا اگر هم نشد ، خاکم کنه

 

و زمین رو از وجود همچو منی پاک کنه

 

مگه نمیگن ما از خاکیم ؟!!!

 

مگه آب ،  خاک رو با خودش نمیبره ؟!!!

 

مگه آب  ، خاک رو نمیشوره ؟!!!

 

پس چرا زیر بارون آب نمیشیم ؟!!!

 

پس چرا این بارون ما رو با خودش به اعماق زمین نمیبره ؟!!!

 

هر وقت بارون میباره دلم میخواد برم زیر آسمون بایستم

 

به امید اینکه این بارون همونی باشه که میخوام

 

قدم زدن زیر بارون رو دوست دارم

 

ولی هیچ وقت اونی نبود که میخواستم

 

فقط باعث شده سرما بخورم و چند روزی نتونم کاری انجام بدم

 

الان هم از زیر بارون اومدم

 

بازم اونی نبود که میخواستم

 

فقط چشام میسوزه

 

میخوام بخوابم

 

یه خواب واقعی و طولانی

 

بدون پایان

 

همین و بس

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 0:3  توسط امین | 

 

 

 

تنها آنکه نوشتن میداند

 

از پلیدیهای جهان بدور میماند

 

زیرا گردش روزگار

 

تنها کلامهایی که نوشته شده اند را پایا نگه میدارد

 

 

 

 

دوست دارم بنویسم

 

اما حقیقتش حس نوشتنم دوباره کور شده .

 

ولی این باعث نمیشه علاقه من به نوشتن هم فروکش کنه .

 

دوست دارم بنویسم .

 

از بازیهای زمونه .

 

ازچرخ گردون که میگرده ومیگرده و روزها و شبها رو برای ما

 

رقم میزنه .

 

لحظه هایی که همه خاطرات ما رو تشکیل میدن .

 

روز و شبهایی که ازعمرما میگذره واگه خوب دقت کنیم از ثانیه

 

های اون میتونیم بزرگترین درسها رو بگیریم .

 

درسهایی که هزینه ی بالایی رو بابت  اونا میپردازیم .

 

بهایی مثل جوونی و عمــر ما که توو این گذار کمتر از هــر چیز

 

براشون ارزش قائلیم اما وقتی اونا رو ازدست میدیم ، می فهمیم

 

چه سرمایه هایی ازکف ما رفته .

 

نمیدونم اصلا این درسهایی که میگیریم( البته اگه بگیریم ) با این

 

بهای سنگین ارزششو داره یا نه!!

 

ولی خب ...

 

عمره دیگه ،

 

چه بخوایم و چه نخوایم میگذره وتا به حال هم نشده منتظر کسی

 

بمونه .

 

محکومیم به سازش وچاره ای نداریم جزاینکه مدارا کنیم .

 

... ... ... .

 

 

این روزا همش سال گذشته برام تداعی میشه .

 

سال گذشته ای که توو بدترین شرایط اتفاقات خوبی درحال وقوع

 

بود .

 

... !

 

شاید هم اتفاقات خوبی هم نبود و فقط برداشت من اینه .

 

اماخب هرچی بود باعث شد من الان اینجا باشم وباعث شد یه

 

شروع دیگه پایه گذاری بشه .

 

شروعی که یکسال از اون میگذره و توو این مدت یکســــال

 

دوستان زیادی به من کمک کردن،دوستان زیادی لطف داشتن و

 

منو شرمنده خودشون کردن .

 

درسته برام سخت بود ثمره 2 سال روبه حال خودش رها کنم و

 

بیام اینجا .

 

اما با این حال الان حس بدی بهش ندارم

 

خلاصه اینکه یه روز اومدم و طبعا یه روزی هم میرم .

 

ولی امیدوارم فقط  و فقط یه چیزبمونه و اونم یه خاطره خوبه

 

همین و بس . ...

 

جا داره ازهمه ی دوستان که توو این مدت کمک کردن،همراهی ام

 

کردن و همه جوره منو مورد لطف خودشون قرار دادن تشکر کنم

 

و همینجا از همه اونایی که گاها باعث ناراحتی اونا شدم و یا احیانا

 

اذیتشون کردم معذرت بخوام و امیدوارم روده درازی های  منو به

 

بزرگی خودشون ببخشن .

 

اما باید از یه نفر به صورت ویژه تشکر کنم .

 

دوستی که به توصیه یکی از دوستان مشترکمون کیوپید صداش

 

میکنم و تقریبا همون شبی که تصمیم گرفتم بیام اینجا به صورت

 

خیلی خیلی تصادفی با هم آشنا شدیم و جداً تو این مدت برام مثل

 

یه سنگ صبور بود و هست .

 

دوستی که همیشه بهترینها رو براش خواستم و از این به بعد هم

 

میخوام که حقیقتا لایقشه .

 

 

با تشکر

 

امین

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:10  توسط امین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم

احساس سوختن به تماشا نمیشود

پیوندهای روزانه










آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
سلامی دوباره
شقــــایـــق
هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
به من بگو
......
بی تاثیر ترین تاثیر
ابراز همدردی
دوست آن باشد که گیرد دست دوست
گـنــــــــــاه
بیماری دل
درود بر دروگران درو شده
به حرمت دوستی
مرگ بی فریاد
هراس
پرواز را به خاطر بسپار
مرز بین خوشبختی و بدبختی
رسم کهنه و کثيف !!!
برای قیصر امین پور
نمیدونم چه اسمی بذارم
زمستان است
برای تو
وصف من و ما !!!!
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
این هم گذشت
مناجات آخر سال 86 خورشیدی
بازی
سخت و سخت تر
عنوانی به ذهنم نمیرسه
از دلم نمیری عمرم
زمونه ... آی زمونه ... آی زمونه
برای شروع
برو خدا به همرات
تولدی دیگر ...
بـوی باران،بـوی سبزه،بـوی خاک
جنـــــون
زمانه
زندگی ....عشق .... مرگ
دیگه نمیتونم ... پس خداحافظ
نبرد ِ خیر
درسهایی که امیدوارم هیچ وقت فراموش نکنم
213 . 406 . 25 . 530 .
یک سوال
جوابیه
سر خم می سلامت
امید دارم ، زنده ام!!!
بوی خون و خون و خون
نسیان
تنها خاطره است که می ماند
تــــاراج
همین دوست داشتن زیباست
... .
همسفــــــر
سحر
درس معلم
پایان مرداد
پیوندها
ابژکتـیـو
سرزمین آفرینش
مرگ آرزو
سینوس
ادب نامه
دزد دلها
درخلوتگاه
کازابلانکا
کوتـــــــــــــاه
قصه ناتموم
فالش
سکوت شب
کافه ی خسته
سعید پارسا
گاهنوشت های یک ایرانی
هذیان هاى من
این بود سزای عاشقی؟
مرز تازه
جستجوگر عشق
راز كهنـــــــه
..تنهایی درده یا درمون درده..
ما 5 نفر
صفر و يك
شاخ ترین وبلاگ ایران
سايه
دلنوشته
پاپیون مشکی
آدم آهنی
باغ عدن
جفنگيات
همزاد
پسری بر بال رنگین کمان
ما می ما نیم
اشاره
حرفهایی از جنس سه نقطه
ماهی آواز خوان در دوزخ
آرزوی گمشده
معصومیت
آرمانشهر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM