![]() |
![]() |
|
| گر نگهدار من آنست که من می دانم....شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد |
|
قدر آيينه بدانيم چو هست نه درآن وقت كه اقبال شكست دنيا چه رسم زشتي داره درست زماني كه از بدست آوردن چيزي يا كسي خوشحالي بايد با يه چيزه ديگه و يا يه كسه ديگه كه اونو هم دوست داري خداحافظي كني . زماني كه خوشحالي ، بايد حتماً يه اتفاقي باعث ناراحتيت بشه هميشه وقتي كه يه انسان يه گوشه اي به دنيـا مياد و عده اي از اين تولد خوشحالن بايد يه گوشه ديگه يه عده ازاينكه عزيزي ازبينشون رفته غمگين باشن . هميشه وقتي يه گوشه اي دو نفر به هم ميرسن و نغمه هاي عاشقانه درگوش هم ميخونن گوشه- ي ديگه دو نفر دارن از هم جدا ميشن . فكر نميكنم كسي وجود داشته باشه ، تا به حال اين مسائلو از نزديك درك نكرده باشه . اينهايي كه گفتمو مجدداً تو اين روزها بيشتر از هميشه حس كردم . دقيقا زماني كه از برگشتن يه دوست خوشحال بودم يه دوست ديگه خداحافظي كرد . زماني كه از به هم رسيدنهاي عده اي خوشحال بودم ، بايد خبر جدايي عده اي رو بشنوم . ديگه برام عادت شده مدتيه هر وقت يه چيزي خوشحالم ميكنه منتظره يه اتفاقم كه اون خوشي رو كوفتم كنه . بعضياميگن حتماً حكمتي داره ولي من كه هنوز نفهميدم . بي خيال وقتي ميگن حكمتي داره حتماً داره ديگه همينجامجدداًبه دوست خوبم مازيار ميگم خوش اومدي و اميدوارم اين چند وقت استراحت بهت كمك كرده باشه كه با نيرويي مضـاعـف دوبــاره شروع كني هر چند ، مي دونم استراحتي دركار نبود ولي بازم مطمئنم كه مطالب زيبايي رو مثل گذشته توو وبلاگت مي خونيم . براي داداش سلامتي و توفيق بكنم و بگم چه بنويسي و چه ننويسي برام عزيزي . به هرمزد عزيز هم تبريك ميگم و اميدوارم روزهاي خوب و خوشي رو پيش رو داشته باشه و تو همه مراحل زندگي موفق باشه . تبريك تبريك تبريك . تا همينجا ديگه بسه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 23:56 توسط امین |
|
|
رفتي تو و بي تو ذوق مي نوشي نيست
هشتم آبان يعني تقريبا 40 روز قبل،وقتي به وبلاگ يكي از دوستان سرزدم و داشتم مطلب پست آخرشو مي خوندم كه چند ساعت قبل اونو نوشته بود ،انگار دنيا داشت دورسرم ميچرخيد ، باورش برام خيلي سخت بود و همونطورگيج و مبهوت فقط داشتم به عكسش نگاه ميكردم و انگار براي دقايقي اختيارازدستم خارج شده بودتا اينكه ازهمون دوسته بلاگر پرسيدم _ اين خبر واقعيه ؟؟؟ با اينكه جوابش از قبل مشخص بود ولي بي صبرانه منتظر بودم تا ببينم چي ميگه، تا اينكه متاسفانه جوابي كه دوست نداشتمو روي صفحه مونيتور خوندم . خيلي سعي كردم هـمون روزها يه مطـلبي درباره دكـتــر بنويسم وتقديم به روح بلندش كنم ولي نشد . نه اينكه نخواسته باشم يا كوتاهي كرده باشم ، نه خيلي برام سخت بود خيلي حرفهاداشتم ولي انگارمخم هنگ كرده بود وهيچ چيزي به ذهنم نميرسيد وهمش منتظربودم . منتظر چي ؟!!! نميدونم يكبار ديدمش وهمون يكبار كافي بود كه ازش خوشم بياد يكباري كه خيلي خاطره ها برام داشت دوست داشتم يه بار ديگه ببينمش فقط يه بار ديگه و بهش بگم دكتر ... هيچ وقت چهره بر افروخته ات ، وقتي اون جوونك شاعـر داشت براي خودشيريني بانهايت بي ادبي به فروغ فرخزاد و بانو سيمين بهبهاني توهـين ميكرد رو فراموش نميكنم . خيلي دوست داشتم يه بار وفقط يه باره ديگه بعد ازاون روز مي ديدمت . كاش جواب محبتت رو داده بودم . خيلي دوست داشتم يه بار هديه اي در جوابه هديه اون روزتون به شما ميدادم . ولي افسوس كه بازم خيلي زودهمه فرصتهاازدستم رفت نميدونم گذرعمرفرصت سوزي كرد يا كاهلي من !!! ولي دكترازهمين فاصله هاي دور با رويي سرخ از شرم تمام احساسمو تقديمت ميكنم و ميگم خيلي دوستت دارم چه دردنياي پرازدورنگي و چند رنگي ما باشي وچه نباشي مهم اينه كه يادت هيچ وقت ازذهنم محونميشه هيچ وقت يادت هميشه سبز
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 0:7 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم
احساس سوختن به تماشا نمیشود |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|