![]() |
![]() |
|
| گر نگهدار من آنست که من می دانم....شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد |
|
اولین برگ از فصل زندگی من برای همگی ما پیام آور پایان زیبا ترین و پرحرارت ترین فصل خداوندیست و یا در حقیقت ، تمام هستی نوید پایان آن را میداد و میدهد . انگار از همان ابتدا این نشانه ای بود برای اینکه بدانم با شروع داستان من داستان های زیبای بسیاری تمام شدند و باید تمام زیبایی ها را درقالب افسانه ها نظاره گر باشم . داستان زیبای آزادی داستان زیبای محبت و صفا داستان زیبای یک رنگی داستان زیبای فداکاری و گذشت داستان زیبای مهر ورزی و وفا و داستانهای بسیاری که در جامعه آن روز و این روز دیگر کمتر اثری از آن می بینیم ودیگر مثل افسانه های پر شور در عصر های بسیار دور که هر خواننده ای با خواندن آن به صداقت ، صفا ، عطوفت ، مهر و زیبایی سرشار آنان ، ( با کمترین امکانات رفاهی ) پی می برد . صد حیف و هزاران افسوس که دیگر اثری از آن نیست و انگار در عصر آهن و فولاد و سازه های بتنی، قلب ما را درون کلاف هائی از فولاد محبوس کردند و برای اینکه از میراندن آن هم مطمئن شوند اطراف آنرا با بتن اندود کردند تا دیگر کسی کوچک ترین شکی به خود راه ندهد که راه نفوذی برای این قلبهای نیمه جان باقی نمانده تا با آن نیرویی بگیرد و این حصار تنیده شده ی غیر قابل نفوذ را کنار زند . برای دل هم چو منی که این واژه ها معنایی ندارند و نمی دانم مسبّب اصلی این مصیبت کیست؟؟ من !!! ما !!! خانواده !!! اجتماع !!! ... ... به راستی چه کسی مسبب اصلیست؟!! من که فکر میکنم هر کسی مسئول اعمال خودشه و نباید دنبال مقصر گشت. هر چند به این هم معتقدم دیگران هم میتوانند بر روی ما تاثیرات زیادی داشته باشند ، ولی در نهایت تصمیم نهایی با خود شخصه و نمیشه کسی رو مجبور به عملی کرد که علاقه ای به انجام آن نداره . بگذریم ... داشتم می گفتم آخرین روزهای این فصل زیبا همیشه برای من تلخ بود و هست و فکرمیکنم تا هستم هم تلخی آنرا بر روی کامم مزمزه کنم و آرزو میکنم هر چه زودتر روزی برسه که دیگه نباشم تا مجبور به چشیدن این زهر نفرین شده باشم . تلخی این روزگاربرای من به مسابه جام زهری است که ناگزیر به نوشیدن آنی در حالیکه میدانی با نوشیدن آن .... . همیشه این جام را نوشیدم به امید خلاصی ولی غافل از اینکه این جامیست متفاوت با عرف و نه تنها خلاصی در پس آن نیست بلکه غل و زنجیر روزگارسنگین و محکمتر میشود و کور سوی امیدی هم که برای رهایی مانده را به یأس مبدل میکند و مرا به سوی پاییزی زشت که زمستانی کریه تر از خود را در حجاب پنهان کرده می برد تا هر لحظه بیشتر و بیشتر شرنگ آنرا به من بچشاند و باز بیشتر به این کلام قیصر امین پور ایمان می آورم . حس بدی که به پاییز دارم محدود به این سالها نیست چون که همیشه این فصل زیبا و این نعمت الهی برایم نقـمت بود و همیشه از اینکه اولین ساعات و روزهای زندگی من منتهی به این فصل برزخی شده حس خوبی نداشتم . ********************** کسی باور نخواهد کرد اما من ، به چشم خویش میبینم که مردی _ پیش چشم خلق _ بی فریاد میمیرد نه بیمار است _ نه بردار است
نه در قلبش فروتابیده شمشیری نه تا پر در میان سینه اش تیری کسی را نیست بر این مرگ بی فریاد تدبیری لبش خندان و دستش گرم نگاهش شاد تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد اما من ، به چشم خویش میبینم به آن تندی ، که آتش میدواند در نیزار به آن تلخی ، که میسوزد تن آئینه در زنگار دارد از درون خویش می پوسد بسان قلعه ای فرسوده کز طاق و رواقش خشت می بارد فرو میریزد از هم در سکوت مرگ ، بی فریاد چنین مرگی که دارد یاد ؟ کسی آیا نشان از آن تواند داد ؟ نمی دانم . که این پیچیده با سرسام این آوار چه میبیند در این جانهای تنگ و تار چه می بیند در این دلهای نا هموار چه می بیند در این شبهای وحشت بار نمی دانم ببینیدش لبش خندان و دستش گرم نگاهش شاد نمی بیند کسی اما ملالش را چو شمع تند سوز ، اشک تا گردن زوالش کرد فرو پژمردن باغ دلاویز خیالش را صدای خشک سر بر خاک سودن های بالش را کسی باور نخواهد کرد ***************************
و اینگونه بودکه شمع 25 سالگی من هم تموم شد و یابه قول فریدون مشیری اشک تا گردن زوالش کرد . بدرود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 1:16 توسط امین |
|
|
من دوستي رابرگزيده ام از مدتها قبل ، یعنی درست از زمانی که به اینجا رحلت کردم می خواستم چون بیشتر آنها برآمده از مکنونات قلبی افرادیست که به راستی برای خودشان و افکار و عقایدشان فارق از اینکه موافق باشم یا نه ، ارزش بسیاری قائلم و در پی این بودم که به گونه ای ارادت خود را به آنان بیان دارم . دوستان عزیزی چون ، آرام که بعضی اوقات نوشته هاشو نمیفهمم ولی وقتی چند بار میخونم و ذره ای از منظورش دستگیرم میشه متوجه میشم چقدر نوشته هاشو دوست دارم و بیخود نیست که اسم باغ عدن رو براش گذاشته چون فقط کافیه یه بارنوشته هاشو بخونی دیگه نمیتونی از اونجا بیای بیرون ، آلفونسو که طبق اخبار واصله دیگه نمیخواد دلی رو بدزده و سعی داره با نوشداروی جدیدی که فرمولش از ابداعات خودشه و خیلیها مثل گنج به دنبال اون میگردن دلها رو مداوا کنه ، بهبد که تعریف زیبایی از خلقت ما ارائه داد . اوایل از خودم میپرسیدم چرا اسم فالش رو انتخاب کرد تا وقتی که جمله ای رو دیدم که سعی داشت خودشو به خدا معرفی کنه و به ظرافت انتخاب این اسم پی بردم ، پسر 26 که مدتیه نوشته هاشو میخونم و براش آرزوی توفیق میکنم ، پوریا که هنوز به ما نگفت چه بود سزای عاشقی؟؟! ، حامد که مدتیه آپ نکرده و فکر میکنم مشغول سینوس و کسینوس و تانژانت و کتانزانت گرفتن باشه ، رسول که امیدوارم بتونه هم آوا با دوستان مرز تازه ای برای تفکرات دیگران رقم بزنه ، کاوه که همیشه به خلوتگاهی که متعلق اونه سر میزنم به امید اینکه ناراحت نشه ، کوتاه عزیز که افق نوشته هاش خیلی بلنده و خیلی وقتها دست نیافتنی برای امثال من که کوته بین هستیم و کوته اندیش ، مازیار دوست داشتنی به کوچه یار اسباب کشی کرده تا برای همیشه راز کهنه رو مکتوم نگهداره تا دست نا محرم بهش نرسه ، دوست عزیزم محسن ایمان که با سوالهای بیجوابی که میپرسه میخواد قصه ناتموم رو به مقصد برسونه و توو این مسیر براش آرزوی توفیق میکنم ، و وفا ی با وفا که از وقتی پا به سرزمین آفرینش گذاشتم منو مجذوب نوشته های خودش کرده ولی مدتیه یه کم بی وفا شده . نمیدونم شایدم باهام قهره ، هرمزد عزیز که عهد کرده دیگه هذیان نگه ولی نمیدونه نمیشه و بازم داره تظاهر میکنه به هذیان نگفتن و نمیدونه که همه ما دلتنگیم برای ننوشتنش و حتی وبلاگش هم همینطور ، یک ایرانی که با گاهنوشت های خودش سعی در روشنگری داره هر چند یه کمی بیشتر از گاهنوشته و زود به زود آپ میکنه ( امیدوارم چشم نخوره ) و همیشه مثل من ساز مخالف میزنه . و دوستان بسیاری که از ابتدا تا کنون با من همراه بودند و هیچ وقت منو تنها نگذاشتند و اگه بخوام اسم همه این عزیزان را ببرم شاید از یک صفحه بیشتر بشه . مخلص کلام اینکه سپاسگزارم به سبب همراهی سبز شما عزیزان و اینکه در خودم لیاقتی نمیبینم که این همه به حقیر لطف داشتید و دارید . دست همه شما را به گرمی میفشارم و روی ماهتان را میبوسم و برای همه شما بهترینها را از درگاه الوهیت خواهانم . در پناه حق دوستدار شما امین
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 0:14 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم
احساس سوختن به تماشا نمیشود |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|