آدما میان و میرن اما بعد از مدتی اسیر فراموشی میشن ... خواسته یا نا خواسته !!!
روز و شب هم همینطور
سال و ماه ... زمستان و تابستان
همه و همه در حرکتن تا من و تو فراموش کنیم کی بودیم و کی هستیم !!!
چی بودیم و چی میخواستیم !!!
و این سیکل ادامه پیدا میکنه
اما از بین همه ی این موارد فقط خاطرات ِ که ماندگارن
حتی اگه سالها از اون گذشته باشه و به ظاهر زیر غبار فراموشی پنهان شده باشه
فقط منتظر یه نسیم ِ تا گرد و غبار سالیان طولانی رو کنار بزنه
پس با اجازه ی زنده یاد فروغ می خوام بگم !
تنها صدا نیست که می ماند
تنها خاطره است که ماناست
خوب یا بد ( ! )
نمیدونم بعد از چند سال ...
خیلی تصادفی ...
یه عکس ...
حتی یادم رفته بود دیگه چه شکلی بودی !
خیلی بی معرفت بودم !! ... نه ؟!
شرمنده ام ... خیلی .
هر وقت تاریخ رو ورق میزدم با خودم فکر میکردم اگه توو بطن یه اتفاق بزرگ ، یه انقلاب سیاسی ، یا یه جنگ بودم چه احساسی داشتم و اگه توو اون شرایط حاضر بودم چه عکس العملی نشون میدادم ؟!
همیشه فک میکردم اگه زمان داریوش سوم بودم و اسکندر مقدونی به ایران حمله میکرد من کجای اون داستان قرار میگرفتم و حاضر بودم برای حفظ کشورم چه کار کنم !
یا اگه زمان یزدگرد سوم بودم شاید نمیذاشتم یه مشت عرب بیابونی ایرانو به تاراج ببرن و هر بلایی که دوس دارن سر این آب و خاک و مردمش بیارن !
یا فک میکردم اگه موقعی که مغول ها هجوم آوردن بودم احتمالا تا آخرین قطره ی خونم وا میستادم تا اجازه ندم همه چیز کشورم و زیر سم اسبش له کنه !
یا همیشه دوس داشتم بدونم اونایی که توو دوران جنگ جهانی اول و دوم زندگی میکردن چه حال و هوایی داشتن و میخواستم یه جورایی شرایط اونا رو درک کنم !
... ... ... .
امشب به این نتیجه رسیدم همه ی اونا یه مشت فکر و خیال و توهمه ناشی از خود بزرگ بینی مفرط من بود
و امشب فهمیدم چقدر حقیر و بزدل تشریف دارمو و خودم نمیدونستم
آره همه اینا رو همین امروز فهمیدم وقتی دیدم این دختره چطور جلوی چشم یه مشت لندهور پرپر شد و هیچ کس نتونست براش کاری انجام بده .
با اطمینان کامل اینو میگم ، تا عمر دارم اسم ندا آقا سلطان از ذهنم محو نمیشه چون با خون خودش به من ثابت کرد چقدر حقیرم .
پ . ن : میدونم بعضی ها وقتی این متن رو بخونن به من خرده میگییرن و میگن بس که فضولم و می خوام از همه چیز سر در بیارم اما واقعا" دوس داشتم اونجاها می بودم و با چشم خودم میدیدم اما الان دیگه نه ... همین چند روز برای هفت پشتم بسه ... شبا خواب ندارم که هیچ همش کابوس میبینم .
پ . پ . ن : اینجا ایران مرکز کودتای 22 خرداد ( البته اگه باز بعضی از دوستان نگن که این کودتا نیست و سرکوب درست تره )
از تو گفتن ، با تو بودن ، بهر تو از جان گذشتن
منتهای آرزویم بوده و هست
زندگی را عاشقانه دوست دارم
عشق را با تو
تو را با عشق می خواهم
ولی افسوس
عشق تنهاست !
زندگی تنها تر از عشق است
وز آن دو من تنها ترم انگار
آری آری
من همیشه تا ابد تنهاترین تنهای دنیایم
نمی دانم کسی حرف مرا خواهد شنید آیا ؟
دردهایم را که درمان میکند اینجا ؟
هیچ ، هیچ
هیچ کس درمان دردم را نمی داند
هیچ کس هرگز نمی خواهد بداند از چه می نالم
نیست دستی تا بگیرد دستهای نیمه جانم را
نیست چشمی تا ببیند اشکهایم را
در این تاریکی مطلق چراغی نیست
در ته این چاه وحشت زا
در این دنیا
در پس این ظلمت بی روح سرد زندگی
من هنوز امید دارم ، زنده ام
باز هم من زندگی را عاشقانه دوست دارم
باز من در انتهای این شب تیره ، نقطه ی پایان ، چراغی دیده ام
بی گمان چشمان تو در انتظارم مانده اند آنجا
بی گمان آنجا تو بیداری
من به سویت می دوم تا دستهایت را بگیرم
می دوم اما تو از من همچنان دوری
شاید این ره را نباشد انتها هرگز
من نمی دانم که روزی می رسد تا باز هم آغوش گرمت جای من باشد
یا که شاید قبل از آن آغوش سرد خاک ...
بی گمان اینها خیالات است
و حقیقت چیز های دیگری بر کاغذ تقدیر حک کرده
سرنوشتم چیست ؟
نمی دانم !!!
زندگی هر لحظه اش رنگی و هر رنگی هزاران ماجرا دارد
زندگی زیباست
عشق از آن زیبا تر است
من هنوز امید دارم ، زنده ام
پس به سویت می دوم ای عشق
ای زیبا ترین اعجاز عالم
می دوم شاید در آغوشت بگیرم
می دوم تا هستی ام را زیر پاهایت بریزم
من شقایق را به یادت روی دیوار اتاقم قاب کردم
من هنوز امید دارم
چون شقایق هست
تا شقایق هست من هم زنده ام
آری آری من هنوز امید دارم
زنده ام
... .
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی
به ره تو بس که نالم؛ زغم تو بس که مویم
شده ام ز ناله نایی؛ شده ام ز غصه مویی
چه شود که راه یابد سوی آب؛ تشنه کامی
چه شود که کام جوید زلب تو کامجویی
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خم می سلامت شکند اگر سبویی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه؛ بنشین کنار جویی
پ . ن : با عرض معذرت از شاعر این شعر که بی اجازه ی ایشون اینجا نوشتم هر چند اگر دستشون از این دنیا کوتاه نبود حتما" این کار رو میکردم اما عیبی نداره ایشاا... اگه اون دنیا دیدمشون حتما از خجالتشون در میام البته اگه اونجا هم دستم بهشون برسه .
پ . پ . ن : توو تموم ساعتهای گذشته همش این مصراع " سر خم می سلامت شکند اگر سبویی " توو مخم مث مته میکوبید و هر چی خواستم بنویسم نشد جز همین شعر


